مرسانامرسانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

عشق مامانییییییییی

9روز دیگه فقط مونده

اول از همه باید بگم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.شکرت خدا به خاطر هدیه دادن این نی نی.شکرت خدا به خاطر اینکه منو لایق این هدیه دونستی. سلام دخملی قشنگم دیگه چیزی نمونده عزیزم که همدیگرو ببینیم خیلی دوست دارم ببینم چه شکلی هستی چشات چه رنگی پوستت چه رنگی وای خدااااااااا ولی می دونم نانازی. هنوز هم باورم نمیشه که دارم مامان میشم امیدوارم این وظیفه ای که خدا بهم مهول کرده رو بتونم به خوبی از عهدش بر بیام .راستی مامانی دیروز بیبی چک خاله ازاده مثبت شده هوراررررررررررررررر من که خیلی خوشحال شدم وحشتناککککککککککککککک.از این خوشحالم که با بدنیا اومدن تو اون فرشته ای که ۹ ماه مواظب تو بوده میره از یه جنین دیگه مراقبت کنه ایشاله تا...
24 تير 1392

روز زایمان

  آ خرین باری که برای ویزیت رفتم دکتر مصدق بهم معرفی نامه داد و قرار شد که روز دوم اسفند دختر قشنگمو تو بغل بگیرم.یکهفته مانده بود تصمیم داشتم یکهفته باقیمانده رو به خودم خوش بگذرونم که متاسفانه نشد به خاطر اینکه سرما خوردم شدید و تب کردم و خلاصه این همه از خودم مراقبت کردم آخرش سرما خوردم یکم بهتر شدم ولی هنوز سرفه می کردم.روز سه شنبه اول اسفند با مهدی قرار شد آخرین نهار رو تو پدیده شاندیز با هم بخوریم خیلی خوش گذشت ولی حیف که دقیقا تو اوج کاری مهدی این اتفاقات داشت میافتاد ولی خوب دیگه همینشم خوب بود.شب مهدی یکم زود اومد تا اینکه بیشتر با هم باشم و شب زودتر بخوابیم فکر می کردم شب اصلا خوابم نبره ولی خوب شد ساعت رو سر زنگ گذاشتیم وگر...
24 تير 1392

عکس مرسانا

سه ساعته از شکمه مامانم اومدم بیرون http://1.graph.uphero.com/up/236337b043ac.jpg من دارم میرم خونه هوراااااااا http://1.graph.uphero.com/up/8a03c5c15fcf.jpg اینجا سه روزمه فکر نکینید دارم شصتمو میخورم ههههه دارم سبابمو میخورم بهبهبهبهبه http://1.graph.uphero.com/up/c5bcfec8584a.jpg اینجا هم شیر شکسته گلو م برا اولین بار متعجبانه دارم نگاه می کنم که چی شد داشتم خفه میشدما http://1.graph.uphero.com/up/a68e5f4ade56.jpg     ...
24 تير 1392

سه ماهگی عشقم

سلام دختر قشنگم ببخش منو که نتونستم زیاد بیاد برات از خاطراتت بنویسم ولی قول میدم هر طور شده هفته ای یکبار بیام و برات هم از روزای قدیم و هم ازاتفاقات جدید بگم. دختر دیروز سه ماهت تموم شده از دوهفته پیش یادگرفتی که با دهنت صدا در بیاری الان دیگه هر کی باهات حرف می زنه از خودت صدا در میاری مامان قشنگم ممنون از اینکه باهام خیلی همکاری می کنه می ذاری من شبا بخوابم و کلا دختر ارومی هستی امیدورام که همیشه همینطوری باشی. دیشب خونه مامانی بودیم که هم جشن روز پدر رو بگیرم و هم تولد سه ماهگی تو رو .مامانی کیک الویه برات درست کرده بود. http://upload7.ir/images/02090277142736753972.jpg   تل سرم چقد خوشگله http://upload7.ir/images/5829889185751380...
24 تير 1392

سفرنامه مرسانا تا خرداد

برای اولین بار در تاریخ 2/1/92 سفر یکروزه به دماوند اخه تو این سرما منو کجا برده بودین دارم از سرما میلرزم http://upload7.ir/images/56603295205235889096.jpg در تاریخ 6/1/92 سفر سه روزه به اراک که عکسی در اختیار نیست در تاریخ 16/1/92 سفر دو روزه به اراک به خاطر در گذشت مادر عمو حمید در تاریخ 13/2/92 سفر دو روزه به دماوند مهمونی به دنیا اومدن مرسانا http://upload7.ir/images/57874603413364871830.jpg در تاریخ 20/2/92 سفر یکروزه به کرج باغ عمو رضا http://upload7.ir/images/22769742265777850737.jpg http://upload7.ir/images/20297989089607540674.jpg در تاریخ 25/2/92 سفر 4روزه به شمال خشت سر http://upload7.ir/images/098099835146628...
24 تير 1392

114 روزگی

سلام دخمل خوشملم امروز 114 روزت شده  این چند روز خیلی زور گذشت انگا فقط 14 روز گذشته تو روز به روز بزرگتر میشی و منو بابات هر روز به عمرمون اضافه میشه و پیر تر میشیم.دخمل قشنگ چند روز پیش بود که از بیمارستان بهمون زنگ زدن و گفتن که فیلم زایمانتون اماده است بالاخره بعد از سه ماه حاضر شده بود حالا خوبه فیلم عروسی نبود وگرنه که حالا حالا آماده نمیشد خلاصه بدو بدو حاضرت کردم و رفیتم کلی هم تو ترافیک بودیم و دیگه تو لحظات اخر رسیدیم و فیلموت گرفتیم دل تو دلم نبود دوست داشتم زودتر بیام خونه ببینم فیلمتو تا رسیدیم خونه فیلمو گذاشتیم با بابایی تا ببینیم وای عزیم لحظه ای بدنیا اومدی چه قدر زیبا بود اون لحظه ای که یه سر سیاهی داشت از تو شکمم میومد بی...
24 تير 1392

یکسال از روزی که فهمیدم توی دلم یه مهمون دارم گذشت

دختر مهربونم درست یکسال گذشت از اون روزی که فهمیدم تو رو دارم برات تو پستای قبل تعریف کردم .الان که به فکر اون روز میوفتم بی اختیار دارم گریه می کنم اصلا باورم نمیشد وقتی که دستیار خانم دکتر گفت من یه ساک حاملگی می بینم  قدر قسمش دادم  بهش گفتم راست میگی تا خانم دکتر اومد که اوکی رو داد .و موقعی که به مهدی گفتم  اون روز پنج شنبه بود رفته بود بیرون امد سراغم تا با هم بریم بیرون .بریم شام بخوریم فرحزاد ولی ای دل غافل به مادرشوشو گفته بود تنهایی تو هم بیا اون روز تا برسیم خونه واقعا ساعتها دیر میشگذشت دوست داشتم مهدی زودتر بفهمه وای عکس العملشوو یادم نمیره حیف که گوشیمو دزدیدن وگرنه هنوزم داشتم  نگاش میکردم .اول از همه به خاله میترا مامان کیان گ...
24 تير 1392