مرسانامرسانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

عشق مامانییییییییی

روز زایمان

1392/4/24 15:43
نویسنده : مارال
228 بازدید
اشتراک گذاری

 

آخرین باری که برای ویزیت رفتم دکتر مصدق بهم معرفی نامه داد و قرار شد که روز دوم اسفند دختر قشنگمو تو بغل بگیرم.یکهفته مانده بود تصمیم داشتم یکهفته باقیمانده رو به خودم خوش بگذرونم که متاسفانه نشد به خاطر اینکه سرما خوردم شدید و تب کردم و خلاصه این همه از خودم مراقبت کردم آخرش سرما خوردم یکم بهتر شدم ولی هنوز سرفه می کردم.روز سه شنبه اول اسفند با مهدی قرار شد آخرین نهار رو تو پدیده شاندیز با هم بخوریم خیلی خوش گذشت ولی حیف که دقیقا تو اوج کاری مهدی این اتفاقات داشت میافتاد ولی خوب دیگه همینشم خوب بود.شب مهدی یکم زود اومد تا اینکه بیشتر با هم باشم و شب زودتر بخوابیم فکر می کردم شب اصلا خوابم نبره ولی خوب شد ساعت رو سر زنگ گذاشتیم وگرنه خواب می موندیم.ساعت پنج و نیم بود که بیدار شدیم و آماده شدیم رفتیم سراغ مامان و خواهرم تا اینکه با هم بریم ساعت هفت و نیم که به بیمارستان صارم رسیدم و کارای پذیرش رو انجام دادیم و بهیار اومد سراغم و همگی رفتیم با هم بالا اتاق 110قسمت ویژه و بهم لباس دادن تا حاضر شم ولی معلوم نبود که کی نوبت من میشه و گفتن معلوم نیست هر وقت دکتر بیاد منم با خیال راحت گفتم یه چرتی بزنم که در کما ناباوری ساعت هشت و ربع اومدن سراغم و گفتن اولین عمل شمایی مثل این مریضا منو رو صندلی چرخدار نشوندن و رفتیم با مامانم اینا خداحافظی کردم مهدی می تونست تا دم اتاق عمل بیاد و آخرین نفر باهاش خداحافظی کردم که بهیار منو مسخره کرد گفن نیم ساعت دیگه همدیگرو می بینین ساعت هشت و نیم تو اتاق عمل بودن کارای اولیه رو انجام دادن تا اینکه دکتر بیهوشی دکتر تاجبخش اومدن و ازم پرسید که چه روشی رو انتخاب می کنی من گفتم هر چی شما صلاح بدونین و از روش بیحسی استفاده کردن من فکر می کردم باید درد داشته باشه ولی من اصلا نفهمیدم که دکتره گفت وای چه مریضه خوبی صداشم درنیومد وقتی فشارمو گرفتم حس می کردم اصلا استرس ندارم ولی فشارم 14 بود تا اینکه خانم دکتر اومد و اومد بغلم کرد باهام خوش و بش کرد و به بقیه مریضا سر زد و سریع اومد ساعت هشت و پنجا دقیقه شروع کردن خیلی خوشحال بودم میدونستم چیزی نمونده که دخترمو ببینم منم فقط دعا میکردم و قرآن میخوندم تا اینکه خانم دکتر گفت وای چقدر دختر تمیزه و خوبه همون لحظه بود که صدای گریشو شنیدم و من هم گریه کردم و خانم پرستار گفت نگاه کن شوهرت اومده وای خدای من داره گریه می کنه چه شوهر احساسی داری اومد منو بوس کرد به مهدی گفتم ببین مو داره یا نه گفتش اره داره دکتر اومد داشت بچمو معاینه می کرد و من گفتم ای بابا بیارینش منم ببینمش و گفتن بزار تمیزش کنیم و برام اوردنش لباش گذاشتن رو صورتم عجب لحظه ای بود خدای من داشتم بچمو میدیم خدا قسمت همه بکنه خیلی لذت بخش بود راستی اینقده هول شدمن یادم رفت بگم بچم ساعت نه و پنج دقیقه بدینا اومد.خلاصه دکتر بخیه ها رو زد و منو منتقل کردن به ریکاوری تا اینکه ساعت ده و نیم اومدن سراغم بردنم بیرون شوشوم بیرون وایساده بود و منو بردن تو اتاق بابام هم رسیده بود زهراجون و مائده وزنعمو هم اومده بودن خلاصه ازمون پرسیدن اسم نی نی چیه که مهدی بهشون گفت اسمشو گذاشتیم مرسانا یعنی هدیه خدا.

تا اینکه نی نی رو اوردن ازشون پرسیدم نینیم چن کیلو بود گفتن سه کیلو ششصدو بیست گرم و قدشم 56 سانت بود عجب رستمی زاییده بود. خلاصه سرتون رو درد اوردم اینو برای دخترم نوشتم که هروقت مادر شد بخونه و بدونه که چه قدر برای دیدنش لحظه شماری کردم .مرسانای عزیزم دوست دارم.

 

http://1.graph.uphero.com/up/b1378d0b80ae.jpg

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)