یکسال از روزی که فهمیدم توی دلم یه مهمون دارم گذشت
دختر مهربونم درست یکسال گذشت از اون روزی که فهمیدم تو رو دارم برات تو پستای قبل تعریف کردم .الان که به فکر اون روز میوفتم بی اختیار دارم گریه می کنم اصلا باورم نمیشد وقتی که دستیار خانم دکتر گفت من یه ساک حاملگی می بینم قدر قسمش دادم بهش گفتم راست میگی تا خانم دکتر اومد که اوکی رو داد .و موقعی که به مهدی گفتم اون روز پنج شنبه بود رفته بود بیرون امد سراغم تا با هم بریم بیرون .بریم شام بخوریم فرحزاد ولی ای دل غافل به مادرشوشو گفته بود تنهایی تو هم بیا اون روز تا برسیم خونه واقعا ساعتها دیر میشگذشت دوست داشتم مهدی زودتر بفهمه وای عکس العملشوو یادم نمیره حیف که گوشیمو دزدیدن وگرنه هنوزم داشتم نگاش میکردم .اول از همه به خاله میترا مامان کیان گفتم موقعی که بهم زنگ زد همش اشک از چشام میومد. وای چه روزی زیبایی بود حالا دخترم تو 4 ماه و 5روزته خوشحالم تو رو دارم دیگه خیلی بزرگ شدی دیگه مهمون که میاد خونمون اینقد ر فضولی که نمیری تو اتاقت بخوابی فقط میخوای تو جمع باشی .دیگه با دستات بازی میکنی .
از ا/4/92 هم به سمت راست دمر میشی.
از 3/4/92 هم به سمت چپ دمر میشی و هی میخو.ای غلت بزنی ولی صورت نمیرسه تنبل خانی دیگه.
بابات عاشق اینه که با پات با سفره بازی کنی جمش کنی بابات هی قربونت بره. راستی یادم رفت بگم که دیگه تو اتاق خودت تنهایی میخوابی روز اول که گذاشتم تنهایی بخوابی هی بابایی میگفت اخه دلت میاد گوگولی تنها گذاشتی هی دوست داشت بره بیارت قربون دل نازک بابات برم. راستی مامانی برای همه خاله جونیات دعا کن که خدا یه فرشته مهربون بهشون بده.مخصوصا خاله ماندانا و خاله یاسی رو.
عاشقتم دختر نازم
http://upload7.ir/images/48008959027067233640.jpg
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یکسال از روزی که فهمیدم توی دلم یه مهمون دارم گذشت
