مرسانامرسانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

عشق مامانییییییییی

شرکت در مسابقه نی نی شکمو

دخترم نی نی وبلاگ یه مسابقه گذاشته منو خاله مانی تصمیم گرفتیم که تو و کیارش تو مسابقه شرکت بدیم خلاصه شرکت دادیمتون اینم عکساتونه به همه گفتیم که بهتون رای بدین ولی بازم خیلی کمه نسبت به نفر اول ولی اشکال نداره ما تلاشمون رو می کنیم ...
5 مرداد 1392

پنج ماهگی عشقم

عسلم پنج ماهگیت مبارک.ناناز مامان ٥ ماه از زمانی که عشق زندگیمان شدی گذشت خیلی زود گذشت هر روز که میگذره تو بزرگتر و مامانی تر میشی.از ٤ماهگیت تا الان خیلی کارای جدیدی می کنی همش دوست داری غلت بزنی ٣٦٠ درجه دور می زنی .شصت پات و میخوری.تازه آب برنجم میخوری.عسلم عاشقه این کارام که بخوابی روی شکمت و نگات کنم وقتی که میخوابی تازه پاهاتم روی هم دیگه میذاری این کارت مثله پدرته.عشقم خودت خیلی برا بابایی لوس می کنه تا صدای در میاد میچرخی سمت در و تا باباییتو میبینی براش تند تند دست و پا میزنی و میخندی بابایی بعضی وقتا خیلی اذییتت می کنه اگه سرحال باشی که براش میخندی اگه نباشی تا محکم میگیره بوست کنه گریه می کنی .دیگه اینکه بابایی گازت می گیره پرتت ...
5 مرداد 1392

انتخاب بیمارستان

مامان قشنگم دکتری که من تخت نظرش بود خانم دکتر طاهری پناه ولی چون فقط تو بیمارستان لاله هستش منم تصمیم گرفتم بیمارستانمو عوض کنم .من بیمارستان صارم رو خیلی دوست داشتم درسته دوره ولی خیلی ارامش میده منم تصمیم گرفتم برم اونجا و وقت گرفتم برای خانم دکتر مصدق.منو بابایی یه روز ۱۲ اذر رفتیم بیمارستان هم وقت دکترم بود هم اینکه اتاقا رو ببینیم خیلی با حال بود من اسمشو گذاشتم هتل صارم. خیلی پرسنله مهربونی داره همه جا رو نشمون دادن و به بابایی گفتن شما می تونی وقتی نی نی میخواد بدنیا بیاد بیای داخل ولی بابایی گفت نه من دلشو ندارم ضعف می کنم از بس که این بابات نازک نارنجییییییییییییییییییی.خلاصه ایشاله که هیچ مشکلی پیش نیاد و خد ا بخواد ما تو رو تو بیم...
24 تير 1392

وعده ديدار

نفسم عسلم گلم خانمم، ديگه چيزي به لحظه ديدار نمونده همش ۲۹ روز ديگه عسلكم منتظر ديدنتم باباييت ديگه بي طاقت شده هي ميگه چكارش كنتم زودتر بدنيا بياد. ديشب اومده بود بهمون سر بزنه داشت بوست مي كرد كه يهو چنان لگدي بهش زدي بابايي ۲ متر ازجاش پريد.ماماني ما منتظر ديدنت هستم اميدوارم كه به موقعه بدنيا بياي براي همه كسايي كه از مامان التماس دعا داشتن دعا كن .مخصوصا براي خاله غزاله بنده خدا تو اداره خيلي جور منو ميكشه بعدشم براي خاله ماندانا، خاله آزاده، خاله پوپك، خاله ياسي و تمامي خاله هايي كه در انتظار ني ني هستن دعا كن وي‍‍‍‍‍‍ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژه و براي خاله مونا ، خاله سمير، خاله بهار، خاله ساحل، خاله سحر و بقي...
24 تير 1392

21 روز دیگه

سلام عسلی من .خوب مامان قشنگ .چه خبرا؟ خوش میگذره تو دل مامانی .فعلا که خوب جایی داره هی داری بازی می کنی مامانی یه ذره یواش تر لگد بزن بعضی وقتا ادم ۲۰ متر میپره هوا. من و بابایی خیلی منتظر اومدنتیم مخصوصا بابایی که خیلی دلش تنگه .چند شنبه با بابایی قهر کردیا این جند وقته سر بابایی خیلی شلوغه شبا دیر میاد وقتی ما میریم بخواییم بابایی بیداره بابایی میاد بخوابه میاد منو بیدار می کنه دستشومیزاره رو شکمم تا تو یه تکونی بخوری عمراً بابایی ناراحت میشه میخوابه .خوب مامانی بابایی داره اینهمه برای منو تو زحمت میکشه خوب عسلم یه دستی یه پایی براش تکون بدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من منتظر دیدنتم دوست دارم.
24 تير 1392

9روز دیگه فقط مونده

اول از همه باید بگم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.شکرت خدا به خاطر هدیه دادن این نی نی.شکرت خدا به خاطر اینکه منو لایق این هدیه دونستی. سلام دخملی قشنگم دیگه چیزی نمونده عزیزم که همدیگرو ببینیم خیلی دوست دارم ببینم چه شکلی هستی چشات چه رنگی پوستت چه رنگی وای خدااااااااا ولی می دونم نانازی. هنوز هم باورم نمیشه که دارم مامان میشم امیدوارم این وظیفه ای که خدا بهم مهول کرده رو بتونم به خوبی از عهدش بر بیام .راستی مامانی دیروز بیبی چک خاله ازاده مثبت شده هوراررررررررررررررر من که خیلی خوشحال شدم وحشتناککککککککککککککک.از این خوشحالم که با بدنیا اومدن تو اون فرشته ای که ۹ ماه مواظب تو بوده میره از یه جنین دیگه مراقبت کنه ایشاله تا...
24 تير 1392

روز زایمان

  آ خرین باری که برای ویزیت رفتم دکتر مصدق بهم معرفی نامه داد و قرار شد که روز دوم اسفند دختر قشنگمو تو بغل بگیرم.یکهفته مانده بود تصمیم داشتم یکهفته باقیمانده رو به خودم خوش بگذرونم که متاسفانه نشد به خاطر اینکه سرما خوردم شدید و تب کردم و خلاصه این همه از خودم مراقبت کردم آخرش سرما خوردم یکم بهتر شدم ولی هنوز سرفه می کردم.روز سه شنبه اول اسفند با مهدی قرار شد آخرین نهار رو تو پدیده شاندیز با هم بخوریم خیلی خوش گذشت ولی حیف که دقیقا تو اوج کاری مهدی این اتفاقات داشت میافتاد ولی خوب دیگه همینشم خوب بود.شب مهدی یکم زود اومد تا اینکه بیشتر با هم باشم و شب زودتر بخوابیم فکر می کردم شب اصلا خوابم نبره ولی خوب شد ساعت رو سر زنگ گذاشتیم وگر...
24 تير 1392

عکس مرسانا

سه ساعته از شکمه مامانم اومدم بیرون http://1.graph.uphero.com/up/236337b043ac.jpg من دارم میرم خونه هوراااااااا http://1.graph.uphero.com/up/8a03c5c15fcf.jpg اینجا سه روزمه فکر نکینید دارم شصتمو میخورم ههههه دارم سبابمو میخورم بهبهبهبهبه http://1.graph.uphero.com/up/c5bcfec8584a.jpg اینجا هم شیر شکسته گلو م برا اولین بار متعجبانه دارم نگاه می کنم که چی شد داشتم خفه میشدما http://1.graph.uphero.com/up/a68e5f4ade56.jpg     ...
24 تير 1392

سه ماهگی عشقم

سلام دختر قشنگم ببخش منو که نتونستم زیاد بیاد برات از خاطراتت بنویسم ولی قول میدم هر طور شده هفته ای یکبار بیام و برات هم از روزای قدیم و هم ازاتفاقات جدید بگم. دختر دیروز سه ماهت تموم شده از دوهفته پیش یادگرفتی که با دهنت صدا در بیاری الان دیگه هر کی باهات حرف می زنه از خودت صدا در میاری مامان قشنگم ممنون از اینکه باهام خیلی همکاری می کنه می ذاری من شبا بخوابم و کلا دختر ارومی هستی امیدورام که همیشه همینطوری باشی. دیشب خونه مامانی بودیم که هم جشن روز پدر رو بگیرم و هم تولد سه ماهگی تو رو .مامانی کیک الویه برات درست کرده بود. http://upload7.ir/images/02090277142736753972.jpg   تل سرم چقد خوشگله http://upload7.ir/images/5829889185751380...
24 تير 1392